حكيم ابوالقاسم فردوسى
832
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چو از نرم پايان فراوان بماند * سكندر برآسود و لشكر براند بشد تازيان تا بشهرى رسيد * كه آن را كران و ميانه نديد بآيين همه پيش باز آمدند * گشادهدل و بىنياز آمدند ببردند هر گونه گستردنى * ز پوشيدنيها و از خوردنى سكندر بپرسيد و بنواختشان * بر اندازه بر پايگه ساختشان كشيدند بر دشت پرده سراى * سپاهش نجست اندر آن شهر جاى سر اندر ستاره يكى كوه ديد * تو گفتى كه گردون بخواهد كشيد بران كوه مردم بدى اندكى * شب تيره زيشان نماندى يكى بپرسيد از يشان سكندر كه راه * كدامست و چون راند بايد سپاه همه يك سره خواندند آفرين * كه اى نامور شهريار زمين برفتن برين كوه بودى گذر * اگر بر گذشتى برو راه بر يكى اژدهايست زان روى كوه * كه مرغ آيد از رنج زهرش ستوه نيارد گذشتن بروبر سپاه * همى دود زهرش برآيد به ماه همى آتش افروزد از كام اوى * دو گيسو بود پيل را دام اوى همه شهر با او نداريم تاو * خورش بايدش هر شبى پنج گاو بجوييم و بر كوه خارا بريم * پر انديشه و پر مدارا بريم بدان تا نيايد بدين روى كوه * نينجامد از ما گروها گروه بفرمود سالار ديهيم جوى * كه آن روز ندهند چيزى بدوى چو گاه خورش در گذشت اژدها * بيامد چو آتش بران تند جا سكندر بفرمود تا لشكرش * يكى تير باران كنند از برش بزد يك دم آن اژدهاى پليد * تنى چند از يشان بدم دركشيد بفرمود اسكندر فيلقوس * تبيره به زخم آوريدند و كوس همان بىكران آتش افروختند * بهر جاى مشعل همى سوختند چو كوه از تبيره پر آواز گشت * بترسيد ازان اژدها بازگشت چو خورشيد بر زد سر از برج گاو * ز گلزار برخاست بانگ چكاو چو آن اژدها را خورش بود گاه * ز مردان لشكر گزين كرد شاه درم داد سالار چندى ز گنج * بياورد با خويشتن گاو پنج بكشت و ز سرشان برآهخت پوست * بدان جادوى داده دل مرد دوست بياگند چرمش بزهر و بنفت * سوى اژدها روى بنهاد تفت مران چرمها را پر از باد كرد * ز دادار نيكى دهش ياد كرد بفرمود تا پوست برداشتند * همى دست بر دست بگذاشتند چو نزديكى اژدها رفت شاه * بسان يكى ابر ديدش سياه زبانش كبود و دو چشمش چو خون * همى آتش آمد ز كامش برون چو گاو از سر كوه بنداختند * بران اژدها دل بپرداختند فرو برد چون باد گاو اژدها * چو آمد ز چنگ دليران رها چو از گاو پيوندش آگنده شد * بر اندام زهرش پراگنده شد همه رودگانيش سوراخ كرد * بمغز و بپى راه گستاخ كرد